تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان > و خدایی که همین نزدیکیهاست....

و خدایی که همین نزدیکیهاست....

یه تختیه که زندست.........

سلام .

 

خیلی وقت بود آپ نکرده بودم . مطلب داشتم ولی اصلاٌ حوصله تایپ کردن نداشتم.

 

خیلی وقت بود می خواستم راجع به جوانمرد ایران اسطوره جاوید مردونگی

غلامرضاتختی یه مطلب بنویسم ولی چیزی که اون حس منو بگه پیدا نمی کردم تا

رسیدم به این شعر: نبرد نابرابر نیست کار ما برادر....

 

حس عجیبی بهش دارم. نه اون حس کلیشه ای که هر سال وقت سالگردش 

روزنامه ها و مجله ها از سر پر کردن صفحاتشون می نویسن. من نه زمان عمر آقا

تختی بودم نه از نزدیک دیدمش ولی هر موقع عکسشو می بینم یا یادش می افتم یا

دی ماه  می رسه بغض و غربت عجیبی میاد تو وجودم اینکه انگار هنوز زندست اینکه

انگار وقتی که تو این دنیا بود منم بودم اینکه با تمام وجودم حسش می کنم .     

 نمی خوام کلیشه حرف بزنم ولی وقتی عکساشو میبینم نگاهش معلومه که با

همه آدما فرق می کنه انگار که از جنس زمینی ها نیست به خاطر همینم زود پرواز

کرد و رفت کاش اون موقع ها بودم کاش........

نبرد نابرابر نیست کار ما برادر

موضوع درس امروز

درس جوون مردیه

می دونین کیه معلم؟

غلامرضا تختیه

باید که توی زندگی یه مرد باشیم تو میدون

این راه و رسم تختیه،

آی بچه های ایرون

پیرو راه مرداییم

شاگرد پهلووناییم

خوبه که یادتون باشه،

معلمای فرداییم

**********

یه تختی بود ؛ یه ایرون

خاطرخواهاش فراوون

کارش رضای مردم ، به دادشون رسیدن

به جای مهر و امضاء ، حرفشو می خریدن

**********

روزی و روزگاری

در حین کارزاری

فهمید که یک دسته

حریف اون شکسته


ادامه مطلب

نوشته شده توسط Moji در سه شنبه پنجم بهمن 1389 ساعت 3:31 موضوع | لینک ثابت


نوروز

سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز یک جشن ملی است, جشن ملی را همه می شناسند که چیست,نوروز هر ساله برپا می شود و هرساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند وبسیار شنیده اید ؛ پس به تکرار نیازی نیست ؟ چرا , هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده؛ «عقل» تکرار را نمی پسندد؛ اما «احساس»  تکرار را دوست دارد , طبیعت تکرار را دوست دارد, طبیعت را از تکرار ساخته اند , احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن , طبیعت , احساس و جامعه هر سه دست اندرکارند.

نوروز که قرن های دراز است بر همه  ی جشن های جهان فخر می فروشد, از آن رو «هست» که یک قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا یک جشن تحمیلی سیاسی نیست, جشن جهان است و روز شادمانی زمین , آسمان و آفتاب , و جوش شکفتن  ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر «آغاز».

نوروز دست مردم مرئم را می گیرد و از زیر سقف ها , درهای بسته , فضاهای بی کرانه ی طبیعت می کشاند : گرم از بهار , روشن از آفتاب , لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن, زیبا از هنرمندی باد و باران, آراسته با شکوفه, جوانه , سبزه و معطر از :

«بوی باران, بوی پونه , بوی خاک,

                شاخه های شسته , بارن خورده , پاک»...

نوروز ,بر خلاف سنت ها که پیر می شوند و فرسوده و گاه بیهوده , رو به توانایی می رود و در هر حال , آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد.

در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم , گویی خود را در همه ی نوروز هایی که هر ساله در این سرزمین برپا می کرده اند, حاضر می یابیم و در این حال, صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگان مان ورق می خورد , رژه می رود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین برپا می داشته است, این اندیشه های پر هیجان را در مغزمان بیدار می کند که: آری هر ساله ! حتی همان سالی که اسکند چهره ی این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود, در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید , همان جا , همان وقت , مردم مصیبت زده ی ما نوروز را جدی تر و با ایمان بیشتری برپا می کردند؛ آری, هر ساله ! حتی همان سال که سربازان قتبیه بر کناره ی جیحون سرخ رنگ , خیمه برافراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد , در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش , نوروز را گرم و پرشور جشن می گرفتند.


ادامه مطلب

نوشته شده توسط Moji در شنبه بیست و نهم اسفند 1388 ساعت 14:10 موضوع دكتر شريعتي | لینک ثابت


یاد دوست

امشب میخوام واسه عزیزی بنویسم که جاش خالیه همه منتظر برگشتنش هستیم

آقا مهرداد

نیستی ولی یادت هست. اینجا خیلی ها چشم دیدنت رو نداشتن

بعد از اینکه رفتی همشون خودشونو نشون دادن .

خوشحالم با یه مردی مثل تو آشنا شدم. افتخار می کنم که با توهمصحبت شدم .

مهرداد عزیز.

تو این زمونه که همه نامردن مرد بودن خودش هنره که تو این هنر رو داشتی و داری.

ازت مرد بودن رو یاد گرفتم

نیستی که ببینی همه اونا که چشم دیدنت رو نداشتن . همه اونا که جلوت همراهت بودن . پشت سرت چه کارا که نکردن چه خیانت ها که نکردن .

آقا مهرداد

منتظر برگشتت هستم حرف خیلی زیاده واسه زدن ولی اینجا جاش نیست.

خیلی زود تر از اینا می خواستم برات بنویسم ولی نمی شد. این دو خط رو نوشتم که بگم به یادت هستم.

راهتون ادمه داره


نوشته شده توسط Moji در دوشنبه سوم اسفند 1388 ساعت 23:49 موضوع | لینک ثابت


بی تابی

باز هم کلمات آروم و قرار ندارن تو ذهنم .باز هم واسه اومدن رو کاغذ بی تاب هستن.باز هم سراینکه کدوم زودتر بیاد درگیرند.....

مثل اسپندی روی آتش .....

مثل آبی که جوش اومده و می خواد از ظرفش بریزه بیرون.

باز هم بی تاب و بی قرارم .باز هم قصه همیشگی گرفتگی و دلهره و اضطراب.

باز هم من و تنهایی.....

باز هم بی تابی.....

بی تابی کی؟؟؟!! نمی دونم!!!!!

نمی دونم ذهنم و دلم چی می خواد . این وسط تو این گیرودار کلمات منم دارم تلف می شم.توی هرج و مرج آدما،توی نارفیقی ها ،توی بی کسی ها، توی تنهایی ،توی شب گریه ها، توی......... قربانی منم.

توی دلم غوغاست.توی دلم بی تابیه،پریشانیه.همه نگاه ها غرییه.همه «نگاه های آشنا»غریبه.

همه آشناها غریبه.

تنها غریبه ی  آشنا تنهاییه........

تنهایی هنوز تنهام نذاشته

«چه سخته جدایی،امیدی ندارم»

تو دل و ذهنم حرف زیاد دارم ولی نمی دونم چه جوری با چه کلماتی بیانشون کنم

اصلاً شاید قابل بیان نباشن و این همه تقلای من برای بیانشون بی فایده باشه.شاید چیزی نباشه که بشه بیانش کرد شاید درک کردنی باشه. چی دارم می گم؟!

خیلی سخته  چیزی،احساسی،بغضی ،حرفی،سوزی....... تو گلوت یا تو دلت داشته باشی و بخوای به زبان بیاری ولی نتونی ،

نتونی چون نمی دونی چه جوری بیانش کنی.

منو انتظار و کابوس تنهایی،

من و حس اینکه هر لحظه اینجایی،

دارم آیینه هارو گم می کنم کم کم،

تورو هر طرف رو می کنم میبینم،

نگو از تو چشمام چیزی نمی دونی،

تو که لحظه لحظه حالم رو می دونی.

دارم از خودم با فکر تو رد می شم،

دارم عاشقی رو با تو بلد می شم.

ای معبود ، تنهام نذار ، همیشه از این می ترسم که تو اعمال و افکار خودم،تو تنهایی هام، از تو غافل بشم، که شدم.........

من اینجا،

کنار این همه زیبایی،

و تو  تنهایی،

دلم برای تنهایی تو می سوزد

و خود،

         آشفته ام از این خوشگذرانی

با من باش،

          با من بیا و بمان

که من بدون تو،

   به روزگار،

                 تلخ،سرد،اندوه بار،

                                           فقط نگا می کنم.

فقط نگاه می کنم به دیگران ،به زیبایی های بدون لذت، به خوشگذرانی دگران،به زشتی ها، به غروب خورشید به شب ...

فقط نگاه می کنم، به یاد تو شب و پر از اندوه ماه می کنم.

دوست دارم آوازی بخونم برای تنهایی هام برای احساس قشنگ و تلخی که همیشه همراهم هست

آوازی که جای جایش سوز لحظه هامو بیان کنه . آوازی که قشنگیه تلخیه احساسمو بیان کنه . آوازی که وجودمو با تک تک حرفاش فریاد بزنه.

حس قشنگی دارم.احساس تلخ و قشنگیه اینکه سکوت پر از فریادت مثل خوره بیفته تو وجودت و آزارت بده !!

آره آزارت بده ، آزارو عذابی که دوستش داری.رفته تو پوست و استخوانت .

کلمات رام شدن و خودشون دارن میان رو کاغذ . دیگه هرکسی می ره سرجاش بدون اینکه من بخوام مرتبشون کنم .اون طور که دلم می خواد.

وای !! چه احساس قشنگ و زیبایی دارم ، کاش می شد این حسم و با کسی تقسم کنم . یا اینکه کاشکی کسی بود که این احساسو تو وجودش داشت و باهاش از این حس می گفتم و اونم از این حس می گفت و حرفهای همدیگرو تأیید می کردیم.

اشتباه نکن دارم  راجع به همون احساس تلخ و عذاب آور و قشنگ صحبت می کنم!!!!!

وجودم پر از حرفه، پر از گفتن

          زمان خیلی زود می گذره.

                                                  ۸۸/۹/۲۲

 


نوشته شده توسط Moji در شنبه دهم بهمن 1388 ساعت 1:13 موضوع | لینک ثابت


روزای خط خطی و سیاه . روزایی که ظاهرش راحت و شاد و آرومه ,

ولی توی دلم.......

روزایی که اگه دلم مثل ظاهرش بود می شد

بهترین روزای زندگیم

روزای خط خطی و سیاه,

روزایی که همش اضطراب و دلهره وجودمو فرا گرفته روزایی که غبار گرفتست.

روزای خط خطی و سیاه من,

روزایی که هیچ همدمی توش پیدا نمیشه.لحظه هایی که در بی((او))یی می گذره.

روزای خط خطی و سیاه من,

((او)) که نمیدونم کیه و کجاست,

((او)) که نمیدونه کیم و کجام.

((او))یی که همه جا هست و هیچ جا نیست.

روزای خط خطی و سیاهی که سیاهیش به دلم نشسته. تنهایی که همیشه با من هست, تنهایی که تنهام نذاشته بعضی موقع ها دلم می گیره از این تنهایی, ولی,

باهاش عشق بازی می کنم, می نویسم.

آره !

نوشتن ,نوشتن,نوشتن. می نویسم تا طاقت بیارم.تا((تنهایی)) نفهمه که بعضی موقع ها به خاطر حضورش کم میارم .

می نویسم تا زنده بمونم. تا ((تنهایی)) نشه ((مرگ)).

وقتی جملات بالا رو می خونم به دلم نمی شینه .میخوام حالی که الان دارم و وصف کنم, ولی

اون چیزی نیست که الان وجودم و فرا گرفته . یه چیزی هست که تو گلوم گیر کرده, تو عمق وجودم گیر کرده.

توی اون ته دلم جا گرفته که هیچ جمله ای , هیچ کلمه ای نمی تونه وصفش کنه. ولی اونقدر می نویسم که بتونم ((بنویسمش)).

کلمه ها هم دیگه کمکم نمی کنن. اونا هم دارن تنهام می ذارن. بیم دارن, ترس دارن از اینکه بیان رو کاغذ و من آروم بشم,

یا شایدم از این می ترسن که بیان رو کاغذ و اون چیزی نشن که تو دل من هست و گیر کرده.

این احساس یا بهتر بگم همون چیزی که تو دلم و گلوم گیر کرده و نمیتونم بیانش کنم,

یه روزی منو می کشه. با تمام عذابی که به من می ده بی آزاره!! با وجود همه دلهره ها و اضطراباش,

دوستش دارم....

چی دارم میگم؟!

.........نمی دونم!!!

عقلم نمی دونه ولی دلم خوب معنی این کلمات رو می فهمه. بی تابی داره وجودمو فرا میگیره.

کی می دونه من چی میگم؟! کسی می فهمه که من چی میگم؟

دوستش دارم چون باعث می شه بنویسم .اصلاً چرا باید کسی بفهمه ؟نبایدم بفهمه چون این نوشته هارو واسه کسی نمی نویسم, واسه دلم می نویسم.

هرکی انارو خوند و فهمید , انم دلش مثل منه.

کجا بودم؟!.........

آهان......... بی تابی و دلشوره وجودمو فرا گرفته . دلهره های ویران کننده . دوست دارم اشک بریزم و گریه کنم.

ولی نه اشکی که از روی ضعف و نا توانی باشه ,

اشکی که به احترام نشناختن اون چیزی که تو دلمه. اشکی که به خاطر احساسمه . بغضی که وجودم و فرا گرفته.

ای اشک..!!!

ای بغض..!!!

ای احساسی که تو دلم رخنه کردی . خوب می فهمی چی میگم !!!!!!!!

با وجود همه بدیهات دوستت دارم.

نه دوست داشتن این آدمها......

دوست داشتنی که تو یه دنیای دیگه هست و یه جای دیگه..............

88/9/19


نوشته شده توسط Moji در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 ساعت 23:49 موضوع | لینک ثابت


  

يا تو زيباتر شدی يا چشام بارونيه

این قفس بازه ولی، قلب من زندونيه

من پشيمون می کنم جاده رو از رفتنت

تو نباشی می پره، عطرتم از پيرهنت

ميخوام آرومشم،تو نمی ذاری

هردو بی رحمن، عشق و بی زاری

همه دنيامو، زير و رو کردم

تو رو شايد دير، آرزو کردم

قدمای آخر و آهسته تر بردار

واسه من کابوسه،فکر آخرين ديدار

بغض این آهنگ مارو تا کجاها برد

شايدم تقديرم و امشب به رحم آورد

به تلافيه اون همه تلخيم

گله هاتم طعم عسل شد

غم معصومانه چشمات , به تبسم تازه بدل شد

می شه با من هزارو يک سال،به بهانه قصه بمونی

همه مرصيه های سکوتم، به بهار تو باغ غزل شد

نفس کشيدن،

                دل سپردن،

                                مثل دريا 

                                              ماه من

از تو خوندن،

                باتو موندن،

                               مقصد من

                                               راه من

همينه رويام،

                 آرزو هام،

                               سرگذشت   آه من

نرفته برگرد،

                که با تو شايد،

                                    خدا گذشت از گناه من

تو مثل بارون،

                  غم و آسون،

                                    می بری از ياد من

با تو خوبن،

              بی غروبن،

                                خاطرات شاد من

زار و خسته،

                  دل شکسته،

                                    بی نوا فرهاد من

مرغ اميد،

              کی به شيرين،

                                    می رسه فرياد من


نوشته شده توسط Moji در شنبه دوازدهم بهمن 1387 ساعت 3:8 موضوع | لینک ثابت


سلام ;

خيلي وقت بود آپ نكرده بودم ,دليلش بماند......

مهم اينكه بلاخره برگشتم دوباره آپ كنم

اول از همه فرا رسيدن ايام سوگواري امام حسين(ع)رو تسليت ميگم. باشد كه به سيره ي زندگي اون بزرگوار آزادگي و شجاعت وانسانيت عمل كنيم.

امشب ميخوام يه شعر قشنگ از مرحوم شاملو بذارم .اين شعرو تو آلبوم "ري را"با صداي زيباي سهيل نفيسي شنيدم.واقعا آلبوم قشنگي حتما بگيريد.

 

آنكه مي گويد دوستت مي دارم

  خنياگر غمگيني ست

            خنياگر غمگيني ست كه آوازش را از دست داه است

 

                                اي كاش......عشق را زبان سخن بود..............

 

  هزار كاكليه شاد در چشمان توست,

        هزار قناريه خاموش در گلوي من

               هزار كاكليه شاد در چشمان توست,

                         هزار قناريه خاموش در گلوي من

 

                                عشق را اي كاش..........زبان سخن بود.........

 

  آنكه مي گويد دوستت ميدارم دل اندوهگين شبي ست,

  دل اندوهگين شبي ست كه

                                 مهتابش را مي جويد

 

                              اي كاش......عشق را زبان سخن بود..............

  

   هزار آفتاب خندان در خرام توست

           هزار ستاره ي گريان در تمناي من

                   هزار آفتاب خندان در خرام توست

                           هزار ستاره ي گريان در تمناي من

 

                              عشق را اي كاش..........زبان سخن بود...........

 

آنكه مي گويد دوستت ميدارم

   خنياگر غمگيني ست

               خنياگر غمگيني ست كه آوازش را از دست داه است

                              

                              اي كاش......عشق را زبان سخن بود...............

 

                           


نوشته شده توسط Moji در شنبه چهاردهم دی 1387 ساعت 3:58 موضوع | لینک ثابت


رمضان

                                                     

حلول ماه مبارک رمضان رو به همه ی مسمانان جهان تبریک میگم .امیدوارم نهایت استفاده رو از این ماه ببریم      

                                                   التماس دعا


نوشته شده توسط Moji در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 18:44 موضوع | لینک ثابت


آن مرد رفت.....

                             

                                   

به نام او به یاد او برای او

تا که بودیم نبودیم کسی          کشت ما را غم بی همنفسی

حال که رفتیم همگی یار شدند     مونس و یاور و غمخوار شدند

قدر آیینه بدانید تا که هست     نه در آن وقت که افتاد و شکست

درکذشت هنرمند توانا,خسروشکیبایی را به تمام هموطنان,هنردوستان و خانواده محترم آن مرحوم تسلیت عرض مینماییم.

                         روحش شاد یادش گرامی............


نوشته شده توسط Moji در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 2:56 موضوع | لینک ثابت


غربت

                                                    

ای مهربان;

 وقتی که خورشيد به پيشواز شب میرود,

              و

                    کوچه از صدای پای آخرين عابر تهی میشود,

                                            با کوله باری از غم و درد میروم

 و تو را با تمام خاطرت ديرين,

                                      در ميان کوچه های ساکت شهر,

                                                                                  تنها میگذارم

 گريه نکن;

             ای باعث شکوفايي باران,

         من بايد بروم تا با غم غريبيي خويش,

       غم غربت را از جدارهايه دل عاشقان بسوزانم

         اما,

                 بدان نبض خاطرم هر لحظه به ياد تو میزند .....


نوشته شده توسط Moji در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 2:58 موضوع عاشقانه ها | لینک ثابت


انتخابات

چند روزی بیشتر تا هشتمین دوره ی انتخابات مجلس هشتم باقی نمانده.

وتبلیغات کاندیدا ها به اوج خود رسیده است.

با یک نگاه کوچک به افرادی که به رقابت (  ؟ ) مشغولند کاملا معلوم است

که این مجلس در دست کدام طیف سیاسی خواهد بود و .........

من الان نه قصد تایید کسی را دارم ونه رد  فرد ویا افرادی اما حضرت امیر در

جایی این گونه فرمودند که" هر ملتی لیاقت همان حکومتی را دارد که بر آن

ملت حکومت میکند " نقطه......!


نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 16:15 موضوع سياسي | لینک ثابت


حذف كلماتي كه قبلا جستجو كرده ايد

يکي از مشکلاتي که شايد شما هم در هنگام کار با مرورگر اينترنت اکسپلورر مواجه شده‌ايد اين است که وقتي کلمه اي را در موتورهاي جستجوگر تايپ مي کنند اين کلمات در هارد کامپيوتر ذخيره مي شود و وقتي قصد داريد دوباره از اين موتور جستجوگر استفاده کنيد کلماتي را که قبلا تايپ کرده ايد به صورت يک منوي کشويي نمايش داده خواهند شد و متاسفانه اين کلمات با استفاده از CLEAN UP و يا پاک کردن کوکي ها ، پاک نمي شوند و برخي براي پاک کردن اين کلمات به سراغ نرم افزار هاي مختلف مي روند در حالي که با خود مرورگر IE به راحتي مي توان اين مشکل را بر طرف کرد.

 

بدين منظور:

 

1- در مرورگر IE بروي نوار ابزار TOOLS کليک نماييد و از منوي آن بروي عبارت INTERNET OPTIONS کليک کنيد.

2- بعد از باز شدن پنجره INTERNET OPTIONS برروي برگه CONTENT کليک نماييد .

3- در اين برگه بروي دکمه AUTOCOMPLETE کليک نماييد.

4- در صفحه جديد (AUTOCOMPLETE SETTINGS ) بروي دکمه CLEAR FORMS کليک نماييد.

با انجام اين کار تمامي کلماتي که در موتور هاي جستجوگر تايپ کرده ايد پاک مي شوند . همچنين تمامي کلماتي که به عنوان USERNAME و PASSWORD در سايت هاي مختلف براي ورود به حساب کاربري خود وارد مي کرده ايد نيز پاک مي شود.

اگر قصد ذخيره اين اطلاعات را نداريد، در همان صفحه گزينه FORMS را از حالت انتخاب خارج نماييد.


نوشته شده توسط مرتضی در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 7:39 موضوع کامپیوتر | لینک ثابت


سپندار

سلام .واقعا متاسفم برای خیلی از نشریات و خیلی از آدما که دارن فرهنگ غربی رو  رواج میدن .بابا به خدا ما ایرانی هستیم هرکی و میبینی تو خیابون یه کادو دستشه که چی ولنتاین مبارک .بابا نا سلامتی تو ایرانی هستی سپندارمذگان جشن به این بزرگی و تاریخی رو ول کردی رفتی به این جشنای ۱۰.۲۰ساله ی غربی چسبیدی.ملت چرا اینجوری خودتون با دستای خودتون جشنای سنتی و غنی ایرانی و از بین می برید چی و میخواهید ثابت کنید؟ کلاس داره؟واقعا من خجالت می کشیدم تو خیابون راه برم کنار یه مشت وطن فروش دارم زندگی می کنم  ولنتاين (25 بهمن ماه ) يا سپندرمذگان (29 بهمن ماه ) ؟؟؟................ ؟؟؟ ولنتاين روز عشاق غربي و سپندرمذگان روز عشاق ايراني ............. ( ايران باستان.......... حتي قديمي تر و تاريخي تر از ولنتاين ) کداميک رانتخاب مي کنيد ؟؟؟ ......... ؟؟؟ 25 بهمن يا 29 بهمن روز عشاق را جشن مي گيريد ؟؟؟


نوشته شده توسط Moji در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 23:37 موضوع | لینک ثابت


يك ايراني موفق ديگر

روزنامه گاردين اسامي 50 نفري كه نفري را ميتوانند كره زمين رااز خطرات زيستي نجات دهنداعلام كرد كه دراين بين نام "معصومه ابتكار رييس سابق سازمان محيط زيست به چشم ميخورد خانم ابتكار تبريك


نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت 16:28 موضوع | لینک ثابت


وصیت نامه داریوش کبیر

به نام يزدان پاك

وصيت نامه 

                         داريوش كبير  

اينك كه من از دنيا مي روم بيست پنج كشور جزو شاهنشاهي ايران است و در تمام اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان در آن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراي احترام مي باشند. جانشين من خشايار بايد مثل من در حفظ اين كشورها بكوشد و راه نگهداري اين كشورهااين است كه در امور داخلي آنها دخالت نكند و مذهب و شعاير آنهارا محترم بشمارد.

اكنون كه من از اين دنيا مي روم دوازده كرور زر در خزانه ي پادشاهي داري و اين زر يكي از اركان پادشاهي تو مي باشد زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش كه تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اينكه آن را بكاهي. من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن زيرا قاعده ي اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند اما در اولين فرصت آن چه بر داشتي به خزانه باز گردان. مادرت آتوسا بر من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش  را فراهم كن. 

  ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم . من روش سا خت اين انبارها را كه با سنگ ساخته مي شوند و به شكل استوانه است در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شوند حشرات در آن به وجود نمي آيند و غله در اين انبارها چند سال مي ماند بدون اينكه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن اين انبارها غله ادامه دهي تا اينكه همواره آذوقه ي دو يا سه سال كشور در آن موجود باشد و هر سال بعد از اين كه غله ي جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها براي تامين كسر خواروبار استفاده كن و غله جديد را بعد از اينكه بوجاري شد به انبار منتقل نما. به اين ترتيب تو هگز براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال در اين مملكت خشكسالي شود. 

هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار. براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافيست. چون اگر دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده ي نا مشروع نمايند نخواهي توانست به مجازاتشان برسي چون با تو دوست هستند و تو ناچاري كه رعايت دوست بنمايي.

 

آبراهي كه من ميخواستم بين رود نيل و درياي سرخ  بوجود بياورم هنوز به اتمام نر سيده و تمام كردن اين آب راه از نظر بازرگاني و جنگ خيلي اهميت دارد و تو بايد آن آبراه را به اتمام برساني. عوارض عبور كشتي ها از آبراه  نبايد آن قدر سنگين باشد كه نا خدايان كشتي ترجيح  بدهند از آن عبور نكنند.

اكنون من سپاهي به سمت مصر فرستادم تا اين كه در قلمرو ايران نظم و امنيت برقرار كنند. ولي فرست نكردم سپاهي به يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني. با يك ارتش نيرومند به يونان حمله كن و به يونان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجا يع را تنبيه كند.

توصيه ي ديگر من به تو اين است كه هر گز درو غ و تملق را به خود راه مده. چون هر دوي آنها آفت سلطنت هستند. پس بدون ترحم  دروغ را از خود دور نما. هرگز عمّال ديوان را بر مردم مسلط نكن. براي اينكه عمّال ديوان به مردم مسلط نشوند . براي ماليات قانوني وضع كرده ام كه تماس عمّال ديوان را با مردم كم كرده است و تو اگر اين قانون را حفظ كني. عمّال حكومت با مردم زياد تماس نخوا هند داشت .

                  

                                                                                      


ادامه مطلب

نوشته شده توسط Moji در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 22:43 موضوع چو ایران نباشد...... | لینک ثابت


حضرت حسین (ع )

حسين بيشتر از آب، تشنه لبيك بود اما افسوس كه به جاي

افكارش، زخم‌هاي تنش را نشانمان دادند و

بزرگترين درد او را بي‌آبي معرفي كردند ********** در عجبم از

مردمي که خود زير شلاق ظلم و ستم

زندگي مي کنند و بر حسيني مي گريند که آزادانه زيست و آزادانه

مرد ***


نوشته شده توسط Moji در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 21:32 موضوع دكتر شريعتي | لینک ثابت


خلقت آدم

 

 

 

مراکسی نساخت خدا ساخت نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم کسم

 

خدا بود کس بی کسان او بود که مرا ساخت آنچنان که خودش خواست نه از من

 

پرسید و نه از آن من دیگرم من یک گل بی صاحب بودم مرا از روح خود در آن دمید

 

و بر روی خاک و در زیر آفتاب تنها رهایم کرد مرا به خودم واگذاشت عاق آسمان

 

کسی هم مرا دوست نداشت به فکرم نبود وقتی داشتند مرا می آفریدند می سرشتند

 


ادامه مطلب

نوشته شده توسط مرتضی در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 18:11 موضوع دكتر شريعتي | لینک ثابت


طپش

بين این همه غريبه

تو نه اشنا میمونی

حرفای تلخی که دارم

من نگفته تو میدونی

من پر از حرفاي تازه

عاشق گفتن و گفتن

تو با درد من غريبه

اما تشنه ی شنفتن

صدای ترد شکستن

مثل گريه با صدامه

تلخيه هق هق گريه

طعم سرد خندهامه

گرمی دست نوازش گر تو

مرحم زخمای کهنه ی منه

طپش چشمه ی خون تو رگ من

تشنه ی هميشه با تو بودنه

مل مل ابري دستات

پر رحمت,مثل بارون

ساکت نجيب چشمات

پر غربت بيابون

واسه این تن برهنه

ناز دست تو لباسه

حس گرم با تو بودن

مثل رويا ناشناسه

مثل حس کردن و ديدن

عاشق منظرهايي

دشمن ساده و پاکه

پرده ی پنجره هايي

گرمی دست نوازش گر تو

مرحم زخمای کهنه ی منه

تپش چشمه ی خون تو رگ من

تشنه ی هميشه با تو بودنه....................

                                                            ايرج جنتي عطايي


نوشته شده توسط Moji در پنجشنبه بیستم دی 1386 ساعت 20:50 موضوع | لینک ثابت


اینجا نبودن

                                     

زيستن مشکل شده است و لحظات چنان به سختی و سنگين بر من گام بر مینهند و دير میگذرند که احساس میکنم خفه میشوم.هيچ نميدانم چرا؟امّا ميدانم کس ديگری به درون من پا گذاشته است و او  است که مرا چنان بی طاقت کرده است که احساس میکنم ديگر نمیتوانم در خودم بگنجم.در خودم بيارامم.از "بودن" خويش بزرگتر شده ام و این جامه بر من تنگی می کند. 

 این کفش تنگ و بی تابی فرار!عشق آن سفر بزرگ!....

   اوه،چه می کشم!!

 چه خيال انگيز و  جان بخش است "اینجا نبودن"!

                                                                                    دکتر شریعتی


نوشته شده توسط Moji در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 22:44 موضوع | لینک ثابت


...............

                                         

ای خوشتر از جان، آخر کجایی؟
کی روی خوبت با ما نمایی؟

بی‌تو چنانم کز جان به جانم
هر سو دوانم، آخر کجایی؟

بیمار خود را می‌پرس گه گه
پیوسته از ما مگزین جدایی

جانا، چه باشد؟ گر در همه عمر
گرد دل ما یک دم برآیی

تا کی ز غمزه دلها کنی خون؟
چند از کرشمه جان را ربایی؟

چون می‌بری دل، باری، نگه‌دار
بیچاره‌ای را چند آزمایی؟

دربند خویشم، بنگر سوی من
باشد که یابم از خود رهایی

عراقی


نوشته شده توسط Moji در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 20:47 موضوع | لینک ثابت


خدمات وبلاگ نويسان جوان